![]() |
![]() |
|
|
گلایه "من گشنمه" گارسون! "پلو سوسمار" لطفن "شیرشتر" با طعم زهر مار لطفن "ویسکی" بده گارسون! هوای رقص دارم مطرب بخوان ! مطرب بزن گیتار لطفن ...و مرد با خود گفت:"خیلی ساده هستی " دور و بر خود را بکش دیوار لطفن! یک گوشه از یک رستوران نسبتن شیک هی آب میشد یک نفر – یک مرد...چیک...چیک... یک مرد خاکی، نم- نمک ، در کوچه می ریخت توی دهان بچه ها آلوچه می ریخت ! افتان و خیزان ، مثل یک موسیقی رپ یک مرد توی کوچه ی سرد علی چپ ... (خرده حسابی داشت با او ... با خودش ... با ... با چرتکه سهم خودش از زندگی را ...) توی پرانتز می شود مردی که دارد ... اعصاب شعرم خرد شد ... سیگار لطفن ... # # # آهای مردم! هیکلم واداده امشب یک خرده پیچ و مهره و آچار لطفن بازیگر خوب رل هیچی بزرگم ! آهای دنیا ! هدیه ی اسکار لطفن من حرف دارم با همه... اصلن ولش کن ... لطفن کمی ... لطفن طناب دار ... لطفن ... شیراز– محمد قائدی مجموعه در دست چاپ " مانیفست عبور" |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:48 توسط محمد قائدی |
|
|
سلول های کلمه در حجم بسته ی سیاره ! همین ؟! کجا میرود این شکل سیال ؟ مچ ساعتت را که بخوابانی نقطه سر سطر می آید می دانم این قبیله ی منقزض از ملکولهای آب آهن استخراج می کند یعنی همیشه یک نفر روی چرخ ثانیه ها تاب می خورد تا ... حالا به نظر می رسد جهان روی دستهایش ایستاده است ! " محمد قائدی – شیراز – 1/1/87 "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:36 توسط محمد قائدی |
|
|
رفتم برای دیدن سانسی که هیچ وقت اکران نشد شبیه سکانسی که هیچ وقت ... یعنی تمام لعنتی ام گوش میشود تا بشنوم تو را ( فرکانسی که هیچوقت ...) طعم شروع داری و طعم زنی که ... آه ... یک طعم خوب ، طعم اسانسی که هیچ وقت ... انگار پای رفتن من گیر کرده است توی تن تو : صحنه ی دانسی که هیچ وقت ... من میروم ... ولی نه ... به من گیر داده است بوق پیامگیر آژانسی که هیچ وقت ... از روی پله های جهان سر که می خورم – قل می خورم به سمت بالانسی که هیچ وقت ... ... حالا شروع فلسفه ی مرگ و زندگی ... حالا ادامه ی رنسانسی که هیچ وقت ... اصلن به من چه ! من تو شوم یا تو من شوی ؟ نفرین به من ، به تو و به شانسی که هیچ وقت ... "محمد قائدی" – شیراز – دی ماه 86 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:6 توسط محمد قائدی |
|
|
یک از وسط ، دو تا می شود یعنی ناچار باید سه بشوی تا بازی ... تا نبازی ... تا باز ... تاب بازی ! حالا شمعیده می شود خنده هایم مثل پلاستیکی که جمع میشود از گرما ! اصلن مگر جا قحط است که جهان قطع می شود توی من ؟ مثل پلاستیکی که جمع میشود از سرما ! یک که از وسط دو تا میشود یکی من می شود یکی این : .............................. یعنی جهان سریده میشود توی کفشهاش ! دیروز دیر است رفیق حواست را جمع کن... " محمد قائدی " ۲۵/۱۰/۱۳۸۶ - شیراز |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:38 توسط محمد قائدی |
|
|
اولین کتاب شعر، اثر"محمد قائدی" تحت عنوان " فصلهای فسیلی" منتشر شد . این مجموعه در برگیرنده ی تعدادی چند ازرباعیات وی می باشد که به کوشش انتشارات نوید شیرازوبا مقدمه ی استاد صدرا ذوالریاستین وارد بازار نشرشده است. این هم یکی ازرباعیات این کتاب : از چاه پرید و کفتر چاهی شد از بند رها نشد ولی راهی شد او هفت هزار بار تا حادثه رفت- برگشت و کلاغ قصه ای واهی شد فعلا" همین! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:1 توسط محمد قائدی |
|
|
هی ! دیوانه ! چشم هایت را به من قرض بده خوابم می آید !
" محمد قائدی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:40 توسط محمد قائدی |
|
|
روز آمد و از خواب پریدم / شب شد
رفتم به رسیده ها رسیدم / شب شد تا صبح به اقبال خودم می خندم تا دست به آسمان کشیدم شب شد ... "محمد قائدی" |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:50 توسط محمد قائدی |
|
|
تا قصه ی بلند تماشا تمام شد ته مانده های علم مرایا تمام شد دل / داغ ناخجسته ی خود را ز سر گرفت تا ماجرای آدم و حوا تمام شد لبخند زرد و زخمی گلبرگهای ظهر با اتفاق موحش سرما تمام شد وقتی که آیه های صلیبی به پا شدند دلمویه های سرخ مسیحا تمام شد خورشید بی فروغ سیاهی طلوع کرد روز قیامتی شد و دنیا تمام شد خیز بلند پاسخ ما در قبال مرگ - در وهن چیستان و معما تمام شد بیداری مقدر شمشادهای روز با یورش شبانه ی رویا تمام شد حرف صریح حادثه ی دوست دارمت با حیله ی اشاره و ایما تمام شد قول و قرار شهر ندانم کجای عشق در التهاب خلسه ی بودا تمام شد حالا وقوع واقعه ی ننگ و نامها حالا تمام قصه که بی ما تمام شد ... "محمد قائدی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:32 توسط محمد قائدی |
|
|
این بار بی کلامی وسوسه ای در ذره های نگاهی جریان می گیرد آرزومند کدام دفینه ی پنهان می خواهی ام؟! (این بود ترانه ی مردی کور در پیشگاه بی چیز محاق!) واز این گونه تلخ و بی انجام طبعی سپید از دنج جاودانه ی یک سنگ، گل داد آنسان که نگاهی شسته از غبار تنی خسته و کوچه های بن بست غزلی را در اوزان شکسته در گوش دیوار نجوا کردند درهای جهان که بسته شدند مردی در سایه ی خود پنهان شد و زنی در جسم سایه اش این بود که در جنوب دقایق شقایق سکته کرد و در شمال حقایق درختی نطفه نشاند تا باز گلهای کاغذی بوی نامرئی فصلی را بر دوش کشند و اینگونه من رسالت مردگان را دریافتم ... " محمد قائدی " |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:29 توسط محمد قائدی |
|
|
دیر دیدمش ودورادور اما آینه ای به فراخور عشقی که نهان می خزید چرا که دوست داشتن شبیه مرگ است وشبیه من هنوز سراپا نگاه بودم که تاولی به طول تابستان بر انگشت اشاره ام نشست وسروی که دیر دیدمش ودورادور قامت فزود می گفت : چهارده به دری به طول سکه ونان فردا روز از پس نوحه و بی وطنی ! ( از پیشانی بلندم خوانده بود ) واین چنین آسان نحسی سیزده فرو کاست مزد من اما از سالیان دور دستم نگاهی بود و سکوتی و از این میان آن اتفاق بزرگ بر زبان نیامد ( نه بر زبان من و نه بر زبان او ) من اما همچنان به فراخور نامم به عشق اندیشیدم که هیچگاه به زبان نیامد ... وبه مرگی که در کشاکش اتفاق ... آه ... سرو من ... ای دیر یافته ... پا در گل ماندی و این تن معصوم ... سر در خویش فرو برد سرو من ای حسرت حالا تا همیشه ... ای عشق بی زبان ... "محمد قائدی " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:7 توسط محمد قائدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آنک منم
پا بر صلیب واژگون نهاده با قامتی به بلندی فریاد... |
| پیوندهای روزانه |
|
عصیان نویس هيوا اشک انجمن LB محمدرضا هاشمی زاده حسین جلال پور تازه های ادبی الفبا همسایه مازیار فلاح پور آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
فندک شکسته مقالات عمران ومعماری تنگستانیها رضا اثنی عشری سیرنه مریم عبدی علی باباچاهی فاجعه نویسیهای ژنرال بابونه ها آرتو ارغنون من و شعر رضا براهنی |
|
RSS
|