ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز
خفته است روی لبانم
ترانه ای که نخواهم سرود
من هرگز.
بالای پیچک ، کرم شبتابی بود
وماه
نیش میزد با نورخود برآب
چنین شد پس که من دیدم به رؤیا
ترانه ای را که نخواهم سرود
من هرگز.
ترانه ای پرازلبها وراههای دوردست.
ترانه ی ساعات گمشده درسایه های تار.
ترانه ی ستاره های زنده
درروز جاودان...
"فدریکو گارسیا لورکا"


