دیر دیدمش ودورادور
اما آینه ای به فراخور عشقی که نهان می خزید
چرا که دوست داشتن
شبیه مرگ است
وشبیه من
هنوز
سراپا نگاه بودم
که تاولی به طول تابستان
بر انگشت اشاره ام نشست
وسروی که دیر دیدمش ودورادور
قامت فزود
می گفت :
چهارده به دری
به طول سکه ونان
فردا روز
از پس نوحه و بی وطنی !
( از پیشانی بلندم خوانده بود )
واین چنین آسان
نحسی سیزده فرو کاست
مزد من اما
از سالیان دور دستم
نگاهی بود و سکوتی
و از این میان
آن اتفاق بزرگ
بر زبان نیامد
( نه بر زبان من و نه بر زبان او )
من اما همچنان به فراخور نامم
به عشق اندیشیدم
که هیچگاه به زبان نیامد ...
وبه مرگی که در کشاکش اتفاق ...
آه ... سرو من ... ای دیر یافته ...
پا در گل ماندی
و این تن معصوم ...
سر در خویش فرو برد
سرو من
ای حسرت حالا تا همیشه ...
ای عشق بی زبان ...
"محمد قائدی "


