تبليغاتX
نیوتن توی دستهای سیب (شعر و ادب)

تا قصه ی بلند تماشا تمام شد

ته مانده های علم مرایا تمام شد

دل / داغ ناخجسته ی خود را ز سر گرفت

تا ماجرای آدم و حوا تمام شد

لبخند زرد و زخمی گلبرگهای ظهر

با اتفاق موحش سرما تمام شد

وقتی که آیه های صلیبی به پا شدند

دلمویه های سرخ مسیحا تمام شد

خورشید بی فروغ سیاهی طلوع کرد

روز قیامتی شد و دنیا تمام شد

خیز بلند پاسخ ما در قبال مرگ -

در وهن چیستان و معما تمام شد

بیداری مقدر شمشادهای روز

با یورش شبانه ی رویا تمام شد

حرف صریح حادثه ی دوست دارمت

با حیله ی اشاره و ایما تمام شد

قول و قرار شهر ندانم کجای عشق

در التهاب خلسه ی بودا تمام شد

حالا وقوع واقعه ی ننگ و نامها

حالا تمام قصه که بی ما تمام شد ...

"محمد قائدی"

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:32 توسط محمد قائدی |


این بار

بی کلامی وسوسه ای

در ذره های نگاهی

جریان می گیرد

آرزومند کدام دفینه ی پنهان می خواهی ام؟!

(این بود ترانه ی مردی کور در پیشگاه بی چیز محاق!)

واز این گونه تلخ و بی انجام

طبعی سپید

از دنج جاودانه ی یک سنگ، گل داد

آنسان که نگاهی شسته از غبار تنی خسته

و کوچه های بن بست

غزلی را در اوزان شکسته

در گوش دیوار نجوا کردند

درهای جهان که بسته شدند

مردی در سایه ی خود پنهان شد

و زنی در جسم سایه اش

این بود که در جنوب دقایق

شقایق سکته کرد

و در شمال حقایق

درختی نطفه نشاند

تا باز گلهای کاغذی

بوی نامرئی فصلی را

بر دوش کشند

و اینگونه من رسالت مردگان را دریافتم ...

" محمد قائدی "

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:29 توسط محمد قائدی |