امین فقیری منتقد و داستان نویس معاصر معتقد است محمد قائدی جوان است و جویای نام . شعرهایی را که از او در صفحات ادبی روز نامه ها دیده بودم اکثرا" در سبک سپید بود اما میدانستم دستی بر آتش رباعی نیز دارد. او سعی دارد تعابیر کهنه را از قالب رباعی به کناری افکنده وبه سوی مضمون های نو برود نهیلیسم(پوچی) در این رباعی ها موج میزند. شاعر گاه به تجربه هایی دست می یابد که حاصل آن پوچی است . "جهان و هر چه درآن است هیچ در هیچ است (حافظ)" رهتوشه ی رنج این سفر هیچ نبود سوغات سفر غیر خطر هیچ نبود محصول حدوث دائم هر شب وروز- جز هیچ پی هیچ ، دگر هیچ نبود ....شاعری که جنوبی است و میخواهد حرفی نو به میان بیاورد و اگر اینگونه ادامه دهد آنگاه با رباعی سرایی طرفه روبه رو خواهیم شد که حتما" نیت این را هم دارد و در کارش موفق هم میشود ....
همچنین صدرا ذوالریاستین شاعر و ژورنالیست بر این عقیده است که امروز دیگر محمد قائدی در پهنه ی شعر فارس و جنوب نام آشنایی است . قائدی از آن تنگستانی های فطرتا" شاعر است که دیری نخواهد پایید که از او بیشتر خواهیم شنید . طبع وقادی دارد که هم عنان با کنکاش و جستجو او را به طرف آراستگیهای بیشتر هدایت می کند . در چند نشست فرهنگی که دعوت شده بودم ، اقبال حاضران را که اهل فن بودند از سروده های او به عینه دیدم . باید رباعی های او را خواند و او را تحسین کرد که در برنایی کارهای پخته از طبعش می تراود در همان یادداشت اول کتابش نوشته ام:از این سراینده ی خوب در کنار رباعی ، غزل و شعر های اوزان شکسته نیز دیده ام . قائدی از کسانی است که روی آینده ی شعری اش حساب کرده ام ...
نقل از روزنامه های عصر مردم و نیم نگاه
پاییز تمام حس و حالم شده است
تکرار بهانه ی زوالم شده است
من:ثانیه ی عبور
من:این:...
من:پوچ!
امسال که بیست و هفت سالم شده است...
یک جهان، کرم، ز "ما تحت" زمین می ریزد
درد من درد بهاری است که می پاییزد
فاصله داشت کمی بین همه کم می شد
شکل میمونی هر حادثه آدم می شد
در تنت، گرگ نگاه بد من ریخته شد
وزنه ی عشق، به چیز همه آویخته شد
مرد عاقل شده زیراب خودش را زده کرد
آمد و چشم، به یک باسن تیپا زده کرد
اتفاق آمد و من یاد تو افتاده نشد
وقت، آماده شد و حادثه آماده نشد
مردم زن شده دنبال لبت افتادند
بوسه را مثل هوا به همه کس می دادند
نور کم ...مردمک شهر گشاد است امروز
شهر، در فکر کمی تکیه به باد است امروز
بختک ثانیه ها روی تنم پهن شده
شهر ویران تو زیر بدنم پهن شده
□
آنکه از حادثه سر خورد و نیفتاد، منم
مثل سیبم نیوتن گم شده در پیرهنم
مثل یک کرم، که سیب از دهنش افتاده
شبح شهر تو سیلی زده توی دهنم
زن ! ببین ! از همه ی وحشی من، "هار" تر است
سگ چشم تو که افتاده به جان بدنم
توی من، یک "من" دندان شده هارم کرده
دو سه روز است که من مرده و ... این من نه منم !
□
هر چه من بود میان تن تو جا شد و بعد↓
لحظه ی مرگ برای تو مهیا شد و بعد ...
محمد قائدی - شیراز - مرداد87


