"...از در راست مردم به اتاقی که در آن شورای قیمومت خانوادگی تشکیل شده است وارد می شوند.آخرین سخنان آخرین سخنگو را می شنوند به یاد می سپارند و از در چپ خارج می شوند همین که به بیرون رسیدند قضاوت خود را به همه ی جهانیان اعلام میکنند.قضاوتی که از روی آخرین سخنان به عمل آمده درست است ولی فی حد ذاته باطل است .اگر مردم میخواستند قضاوتی بکنند که به طور قطع درست باشد میبایستی در اتاق بمانند و عضو شورای قیمومیت شوند و این هم در حقیقت آنها رابرای قضاوت محجور میساخت..."
"فرانتس کافکا"
منظور خاصی از نقل قول بالا ندارم . زمستان شروع شده است . خیلی وقت است که این اتفاق افتاده . داریم به آخر برج دی میرسیم . نمیدانم روزها بر شما چگونه میگذرد ... اما خوب میدانم که بر خودم چگونه؟!...
حال و حوصله ای برای سرودن نیست...اما:
اینبار با دو کار (یک غزل و یک سپید نه چندان جدید)آپ کرده ام ...
زیاده عرضی نیست...
یک غزل زمستانی:
در گوشه ی اتاق خودت تنها یک "آرزوی مانده به دل"بودن
یا مثل توی یک شب بارانی در حسرت کلاه و شنل بودن
دنبال رد پای کسی گشتن در راه ارتباطی نا مشروع!
افتادن ازصلیب خودت درچاه ازدست خود همیشه کسل بودن
هی خنده را به قبر همه کردن... رفتن همیشه رفتن از اینجا به...
در حس وحال فلسفه ای غمگین هرشب تو را به فکرهگل بودن
پا توی کفش پاره شدن در تو مرگ تو در تراژدی یک متن
با آدمی که گم شده وررفتن توی هوای حس تو "ول" بودن
زل را زدن به صندلی خالی که خاک را به خاطر کی خورده؟!
در کوچه های خلوت بی امکان دنبال اتفاق هتل بودن
در انتظار مرده شدن "بی تو" با "بی تو"بودنم همه جا "با تو"
خورشید را به قرقره تاب / یدن بی "با تو" آدمی خل و چل بودن
بوبو...بوبو...بوبو...دددن...دن...دن لکنت گرفته "بودن" تو در من
یعنی تمام قصه همین بوده:
یک "آرزوی مانده به دل" بودن...
محمد قائدی – شیراز
این هم کار سپید:
"من" حالا
"بود" می شود
"دود" می کند
"بود" می شود تا باد ...
تا ابد می چرخد سیب گرد/ باد را ببین! هه!
گناه من چیست؟
عقربه ای که می چرتد دایره را بسته
دایره میگوید:
های!دل!
وقت تنگ شده است برای خفه کردن ات
چمدانهایم به من چه که درد میکنند
از شدت جاده ای که دود میکند هنوز که هنوز است
و دود از کنده ای بلند نه می شود
آخرین نقطه ی دنیا هم که باشی
سر سطر باید بنشینم
اوووه!
هی سوت را می کشند توی مخ ساعتم
می کشند توی مخ ساعتم...
یعنی نقطه ی مشترکی دارم با این:(؟)
حالا با خودم می گویم : هیچ!
محمد قائدی – شیراز


