تبليغاتX
نیوتن توی دستهای سیب (شعر و ادب)

 

و حسنک را به پای دار آوردند... و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند و قرآن خوانان قرآن می خواندند . حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش . وی دست اندر زیر کرد و ازار بند استوار کرد و پایچه های ازار را ببست و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار و برهنه با ازار بایستاد و دستها در هم زده تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار... همه خلق به درد می گریستند... و در این میان احمد جامه دار بیامد سوار و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که خداوند سلطان می گوید : این آرزوی توست که خواسته بودی و گفته که چون تو پادشاه شوی ما را بر دار کن ما بر تو رحمت خواستیم کرد... اما امیرالمومنین نبشته است که تو قرمطی شده ای و به فرمان او بر دار می کنند . حسنک البته هیچ پاسخ نداد ...

"تاریخ بیهقی"

 

عادت کرده ام قبل از اینکه پست جدیدی بگذارم مطلبی بنویسم که شاید در نگاه نخست رابطه ی قابل توجیهی با شعری که در ادامه آن می آید نداشته باشد . حالا این مطلب خواه از نیچه و کافکا باشد خواه به نقل از تاریخ بیهقی و خواه از... واقعا" چه فرق میکند وقتی موضوع همه ی آنها واقعیت بزرگی به نام "انسان" باشد ...

هر کس به زبان دل خود ...

شما چه فکر میکنید !؟

 این هم شعر:

 

میان برکه ی راکد ٬ شش بدون هوا

شروع جانور بی خواص بی سر و پا

 

سکانس اول : گورخری که آدم شد

سکانس بعدی : خندیدن عروسکها

 

شروع توطئه از پشت میز سیزدهم

شروع دنده ی معکوس را زدن به کجا؟!

 

ورود مرد مولف به متن بی سر و ته

سرک کشیدن آلفا به آن ور امگا

 

 که "هیچ" شکل بزرگی است پشت فلسفه اش

شبیه شکل مداد شکسته ی کافکا

 

و بعد ٬ متهمی که ردیف اول بود

شمرد حادثه را از شماره ی یک تا ...

 

و آمدند به شهر جنازه های خفن

به شهر گامت وهسته به شهر ایکس و گاما

 ...

سه نقطه حرف قشنگی برای گفتن نیست

سه نقطه در وسط سطر میرسد به کاما↓

 

که سکته میکند و میرود به آخر خط

به برکه های تعفن... به مردگی...اغما...

 

تن تو گیر سه پیچی ست مثل D.N.A

برو ببوس و بغل کن کروموزومها را

 

و بعد متهمی که ردیف آخر بود

نفس کشید مرا با شش بدون هوا

................

سکانس آخر :مردی که گورخر شده بود...

 

 محمد قائدی – شیراز – بهمن ماه 87

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:9 توسط محمد قائدی |