...حتا روی نیمکت متهمین نیزجالب است که انسان حرف و سخنهای دیگران رادرباره ی خودش گوش کند. هنگام اظهارات دادستان و وکیلم میتوانم بگویم در واقع زیاد راجع به شخص من حرف زده شد تا درباره ی جنایتم . وانگهی آیا این اظهارات زیاد با هم فرقی نداشتند . وکیل دستهای خود را بلند می کرد و به عنوان یک مقصر از من دفاع می کرد و برایم طلب بخشش می نمود دادستان دستهای خود را دراز می کرد و مرا مجرم میدانست اما بی اینکه بخششی بطلبد . با این وجود چیزی به طور مبهم مرا ناراحت میکرد . با وجود مشغولیتهای فکریم اغلب قصد میکردم دخالتی بکنم ولی وکیلم در آن هنگام میگفت خاموش باشید سکوت بیشتر به نفع شماست . به عبارتی دیگر مثل این بود که آنها کار محاکمه را خارج از وجود من حل و فصل می کردند همه چیز بی مداخله ی من پیش می رفت . بی آنکه از من نظری بخواهند سرنوشت من تعیین میشد...
قسمتی از "بیگانه" آلبر کامو
قبل از هرچیز یادآوری چند نکته را جهت روشن شدن برخی مسائل برای مخاطبان عزیز لازم میدانم :
یکم
اشعار و بعضن متنهایی که در این وبلاگ ارائه میشوند صرفن تلقی یک "من نوعی" از ادبیات و اتمسفر پیرامونی آن است . اینکه بعضن بعضی از مراجعین گلایه میکنند که چرا فلان اثر فهمیده نمیشود به نظر چندان منطقی نیست . و این با کمال تاسف ربطی به مولف پیدا نمیکند . این یک چیز عادی است که برخی نتوانند با چیستی و شخصیت مستتر در یک متن رابطه برقرار کنند.(قابل توجه دوستانی که پشت هر چیزی دنبال پیام میگردند!)
دوم
بارها به دوستان خصوصی، عمومی ، حقیقی و مجازی ام گفته ام که نه تنها شعر، بلکه هیچ واژه ای را برای خوشامد و بدآمد احد الناسی به کاغذ نیاورده ام(میگید نه!ازکسانی که من رو از نزدیک تر میشناسن بپرسین!)
نیز هیچوقت به خودم اجازه نداده ام تا شعر گفتنم به خوردن نان منجر شود .(کاری که خیلی ها استا د آن اند)
به شدت با بوف کور هم عقیده ام که:
"...بعد از آن که من رفتم به درک میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند میخواهد هفتادسال سیاه هم نخواند من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتن برایم ضروری شده مینویسم..."
فعلن همین...
هرچه مینویسم پنداری دلم خوش نیست...
"عین القضات"
این هم شعری برای ...
گیج شو توی راه بی رفتن چمدانی که بود را بردار
گیر کن پشت یک در بسته سرخود را بکوب ... در/ دیوار
الکی فرض کن که خوشحالی مثل مردن به اتفاق بیفت
زندگی را برو به گند بکش خفه شو توی پاکت سیگار
برو از هیچ جا به سمت کجا به کلاهی که باد برده بچسب
مثل یک سکس رنگ و رو رفته فیلم شو توی سی دی خش دار
سر هیچی که هست داد بزن بعد احساس کن که تنهایی
بعد هم با تمام آدم ها فرق کن مثل وصله ی شلوار
وسط زندگی برو به درک دووور شو از کسی که نزدیک است
مثل توی حیاط / خلوت شو مثل میزی که گوشه ی انبار...
طبق قانون شهر مورچه ها روی یک خط راست راه برو
(خنده میکرد روز خود کشی اش آدمی که...)
خلاصه ی مطلب:
رفتم از فکر هم اتاقی ها دستشویی اتاق فکرم شد
داخل خواب موش ، گربه شدن آخرین اتفاق فکرم شد
و ترک خوردم از لب دریا شبم از چشم تو سیاهی رفت
باز با فکر چیز نا مفهوم میشد از راه تا دوراهی رفت
شعر با / ریده شد به فلسفه ام و تکان خورد آب از آبم
کرگدن های غیر منتظره رژه رفتند روی اعصابم
.........................
رد شو ازکوچه های بی بن بست و به یک گیربی سه پیچ برس
مثل دلتنگی تمام شدن آخر فلسفه به هیچ برس
پرت شو بین زندگی کردن وسط غم هوای فلسفه کن
پشت مغز تپانچه قایم شو پشت خونسردی "صداخفه کن"
.
.
.
چمدانی که بود را بردار گیج شو توی راه بی برگشت ...........
محمد قائدی – شیراز- بهار88


